خیلی وقت بود که این جا چیزی آپ نکرده بودم ،این جا حکم حیاط خلوت تنهایی من رو دارد .اما انسان
هیچگاه نمی تواند تنهایی خویش را قسمت نکند .
امشب خوابم نمی برد و سرما خوردگی نیز مکمل آن شده است .همه اینها را باید اضافه کرد به غم
عجیبی که از درونم بیرون می زند .
دلم تورا می خواهد که هیچگاه نیستی و وقتی هستی حقیقت نیستی !
دلم یک شکلات تک تک می خواهد آن هم از دکه ای کنار خیابان در این شب سرد
دلم انتظار می خواهد ،هیجان و اشتیاق
دلم ی کاش ها می خواهد !
شانه هایت ،لبخند هایت برای ثانیه ای گریستن !
دلم یک روز ساده می خواهد رفیق !
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 1:41 توسط ابر زمستون
|
حرفی بزن ،چیزی بگو
از عشق پاییزی بگو
از آتشی که با نگات در من می افروزی بگو
از سوختنم ،از ساختنم
با تو همیشه باختنم
در عشق تو گداختنم
از عشق هر روزی بگو
***
پ.ن :از این شعر خوشم اومد همین جوری !
راستی خاطره انگیز رو چطور میشه معنا کرد و چرا ما خاطره انگیزی رو
با گذشته گرایی مترادف می گیریم و چرا همیشه به قلب هامون دروغ حواله
می کنیم!
+
نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386ساعت 10:17 توسط ابر زمستون
|
جدی جدی یعنی گفت که تو رو دوست نداره ؟
-آره ،بهمین سادگی !
-تو خب چیزی نگفتی ؟
-چرا یه عالمه حرف زدم !
-خیلی کلکی پس متقاعد شد که اشتباه کرده !
-نه بابا هیچ اتفاقی نیافتاد، چون همه حرفا رو به دل خودم گفتم .
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 1:58 توسط ابر زمستون
|
یه بهونه برای بودن و موندن ندارم
تو گلوم بغض غمه ،هوای خوندن ندارم
***
دستاش روگرفت و گفت : فکر کنم وقت رفتنه؟
-خب،خدا نگهدار
-ساکش رو برداشت و راه افتاد
تو میونه پله برقی برگشت و یه نگاه به عقب انداخت
هنوز با نگاهش داشت اون رو که رو پله برقی بود دنبال می کرد !
لبخندی زد و رفت!
وقتی رفت دیگر ندید که پسرک اینبار دستانش رو روی صورتش گرفت و گریست !
+
نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 0:11 توسط ابر زمستون
|
از جدا شدن نوشتی رو تن زخمی هر برگ
گریه کردم و نوشتم نازنینم یا تو یا من
به تو گفتم باورم کن میون این همه دیوار
تو با خنده ای نوشتی هم قفس خدا نگهدار
بنویس مهلت موندن یه نفس بود
سهم من از همه دنیا یه قفس بود
بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم
سر رو شونه هات نذاشتم،مثل دستات سرد سردم
پ.ن:قدیما دلم که می گرفت یا میرفتم تو کتابفروشیهای انقلاب ول می گشتم یا خیابون
ولیعصر رو پیاده می رفتم رو به بالا ،امروز دلم خیلی گرفته بود و به رسم دوران
نوجونی همین کارو کردم،عاشق درختای ممتد کنار خیابون بودم ،تمام لحظه هام یه جور دیگه بود.
اما امروز انگار دنیا عوض شده بود ،سر ناسازگاری گذاشته بود با من
صدای ماشین ها و شلوغی مزخرف مغازه ها،حتی درختهایی که انگار دیگه
مثل ستون ها و میله های زندون بودن تا اون خیابون ممتد و دوست داشتنی
هیچ نشانی از قدیما نبود ،حتی حوصله نموند تا حداقل تک کتابفروشی
خیابون رو هم نیگا کنم
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 0:47 توسط ابر زمستون
|
تاریکی هیچگاه شما را به خارج تاریکی هدایت نمی کند اما نور می تواند و
کینه هیچگاه به خارج از کینه هدایت نمی کند اما عشق می تواند.
***
گاهی وقتا دوست داری هرچی داری بزنی بشکنی و بزنی به سیم آخر !
اما تو که اینجوری نیستی ،پس می زنی خودت رو میشکنی و کینه رو
می بری براش یه قبر دونبش می خری!
اما افسوس که آدم ها به صداقتت شک می کنن،بلند بلند به سادگی روحت می خندن!
+
نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 2:16 توسط ابر زمستون
|
دنیا جای عجیبیه ،می دونی همیشه برد و پیروزی هزار تا پدر داره و
باخت و شکست یه پدر !
آدم ها دور هم جمع میشن و یه کاری رو محول می کنن به یه بدبختی و
اگه اون موفق بشه اونا بودن که باعث اون موفقیت بودن .
در مقابل اگه اون نگون بخت شانس و اقبال یارش نبود ،همه از قبل
می دونستن و ...
تو لحظات سخت هم آدم ها عادت دارن هی بگن لنگش کن !
غافل از شرایط و مشکلات اون طرف تو اون دوران یه چماغ
بر می دارن و تو تمام عمر تو سر بدبخت می کوبن !
این رویه از ازل با این موجود همراه شده ،تا حالا یه بار نشده فکر کنیم
اگه جای آدم بودیم شاید ما هم ،همون میوه آگاهی رو می خوردیم .
همه اینا رو گفتم تا بگم این روزا تو یه دوراهی خیلی سخت گیر افتادم که خیلی برام
تصمیم گیری سخت شده ،نمی دونم راهی که رفتم اشتباه بوده یا راهی که مجبورم برم
تازه تو این راه هم ،همه کنارن و همین ترسم رو بیشتر از قبل می کنه!
کاش یه طور مثل این فلاش مموری ها ،حافظه رو میشد فرمت کرد و گذشته رو
پاک کرد ،خیلی از ریکاوری گذشته تو مغزم بدم می آد اما ناخودآگاه انگار هی
ریست میشم و برمی گردم سر خونه اول !
نمی دونم چطوری نیسان و فراموشی تو ذهن خسته ام باید جا بگیره
اصلا تو این لحظات انگار اصلا وجود خارجی ندارن این واژه ها
عذاب سختیست دانستن و نتوانستن!
هیچ کس هم تو این لحظات همراهم نیست ،وحشت عجیبی داره این سردگمی محض!
کتابها و فیلم ها و اندیشه هایی خوب هم نمی تونه کمکی باشه برام ،تو تئوری زندگی
گاهی یه روزهایی هست که می بینی آدم حق داشت .
دوراهی تصمیم خیلی سخته ،سخت سخت !
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 23:58 توسط ابر زمستون
|
دنیای بدون عشق یعنی :دروغ ،ریا ،تزویر
جنگ و خون ،مرگ
تو دنیای فانتزی تو سعی می کنی یادت بره اون بیرون چه خبره!
یادت میره که تورم کمر خیلی ها رو شکسته !
زن سرپرست خانوار درمونده ،کودک یتیم بی سر پناه،جوان بیکار
اعتیاد ،کرک ،شیشه ،هروئین
همه رو یادت میره ،فرو ریختن انسانها در منجلاب تباهی ها
دزدی از بیت المال برای خیلی ها عادی شده و رشوه تو روز روشن عمومی
دروغگویی جاش رو با صداقت تعویض کرده و ما داریم تازه شیخ صنعان رو می کنیم
بی خبر از اینکه خیلی ها شرف رو خوردن و حیا رو قورت دادن
عارف ها و دستگیر هامون یادشون رفته مولا تو شب می آومد در خونه فقرا
اشکالی نداره آقا نشونت می دیم تا کثافت کاریات مخفی بمونه ،اینکه بعد نماز
با کدوم خانومت قرار داری!
جالبه ،دخترامون رو بخاطر خیلی چیزها که نداریم انگ خیابونی می زنیم و
تو خیالاتمون دنبال شیطون می گردیم .
همه دچار یک ساده انگاری محض تو مسابقه بی فرهنگی داریم از هم
سبقت می گیریم ،شدیم دنیای تناقض!
تو این احمقی محض فرقی بین زن حرمسرا نشین و تحصیل کرده امروزی یا
پیرمردباربر و استاد فرهیخته دانشگاهی نیست.
هرچقدر ساختمان ها بلند تر میشن ،انگار ما هم خالی تر
تهی تر ،سفر یه نا کجا آباد با سرعت نور
دنیایی که عشق توش مرده ،همنوع شده وسیله و هرچیزی که فکر کنی
حتی اون خونایی که تو لحظات مقدس ،دوست داشتن آدم ها
لفظ جنگ رو به کار نمی برم چون اصلا جنگ رو مقدس نمی دونم و ازش بیزارم
بله اون خون ها هم شده وسیله ،قطاری برای بالا رفتن از دوش ذیگران
حالا تو بگو کافیه یا از این کثافت متعفن باز هم باید نوشت ،اصلا
چرا تو باید بدونی کارگر چیه ،درد چیه ،فساد تنیده تو وجدان چیه!
اصلا مگه کسی اصلا با واژه وجدان این روزها سر و کار داره!
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 8:35 توسط ابر زمستون
|
دم رفتن کسی گفت سفر بخیر
که واسم غریب و ناشناخته بود
اما اون وقتی رسید
که قلب من همه آرزوهاشو بافته بود .
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 8:43 توسط ابر زمستون
|
دروغ گو ،دروغ گو
دروغ نگو دروغگو ،بس دیگه دروغ گو
بد جوری تنها موندی تو این شب های جادو
آهای آهای دروغ گو بگو ستاره هات کو
بد جوری تنها موندی تو این شب های جادو
میون این شلوغی فکر کدوم دروغی ،که گیج و بی قراری ،ساکت و بی فروغی
دروغ گو ،دروغ گو
دروغ نگو دروغگو ،بس دیگه دروغ گو
دنیا دیگه ،دنیای دورنگی و دروغ نیست
آخر خط رسیدی ،دور و ورت شلوغ نیست
هیچکسی رو نداری سر رو شونه اش بذاری
قصه دیگه تموم شد ،بابا کجای کاری
دروغ نگو دروغگو ،بس دیگه دروغ گو
پ.ن:این روزا حال و هوای تو این ترانه ،خیلی به زندگی ام نزدیکه !
پ.ن2:ماه رمضان هم رفت تا سال دیگه ،امیدوارم یه ذره معرفت برداشته باشین
و عید فطر هم بر همه مبارک
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 8:31 توسط ابر زمستون
|